* بر اساس مدارك دفتر اسناد رسمي 178 ، چاي شيريني كه ميل مي فرماييد كاري خانوادگي است . وگرنه فكر مي كنيد در قاموس مجله ارزشي ‹‹موازي›› مي گنجد كه نام يك خانم و آقا را بدون ديوار كشي و زدن ده دكمه space ، اين چنين كنار هم بياورد ؟ اين را از اين جهت گفتيم كه اولا گفته باشيم. دوم هم براي اينكه خداي ناكرده اول كار باعث بدآموزي نشويم !!!
|
مهدي نادري گفتي شروع كن ! گفتم اين كار از من بر نمي آيد. شروع كننده خوبي نبوده ام . هيچوقت! آغاز هميشه برايم كابوسي دهشتناك بوده است . مثل خيلي كارهاي ديگر . مثل اينكه از من بخواهند براي جمعي بيش از پنج نفر غريبه حرف بزنم... شما شروع كنيد . شما اسمي برايش بگذاريد تا من صدايش كنم. گفتي:به روي چشم! بار سنگين آغاز را من بر دوش مي كشم! مي گويم! به شما مي گويم كه دوستتان دارم! اين را اما تنها زبانت نگفت ... چشمانت نيز شهادت دادند. سپس نفسي به راحتي كشيدي ! حالا من بايد چيزي مي گفتم و گفتم : ‹‹ يا فتاح .. يا فتاح .. يا فتاح›› اي گشاينده قلوب و اي وسعت دهنده بينش ها ! بر من منت گذار و زبان و قلمم را جز بر مدار انصاف مگردان! گفتي : از ميان هزار و يك نام نيكو گشتي و گشتي و دلت به فتاح آويخت كه انگار جز در شب قدر و جوشن پر جوشش آن بر زبان كسي جاري نمي شود. گفتم : مي دانم . مي دانم . اما قرار نيست كه بر مدارهاي متعارف بگرديم .اينها كه تو گفتي براي بندگان رسمي خداست كه شماره بندگي دارند و بيمه شفاعت و اياب و ذهاب ملكوت و حق حوريان سياه چشم و ديگر مزايا . من را كه مي بيني روز مزد هستم! نخواسته ام چيزي در كيسه ام بماند همه را همين جا پيش خور كرده ام! راستي يادم رفت! كاش در كنار انصاف كمي هم چاشني ‹‹شطح›› طلب مي كردم كه نيكو درماني است براي درمان هرزگي ها و روزمرگي هاي روحم . گفتي : اينها را كه گفتي با اجازه در كوزه گلي كنار اتاق پشتي مي گذاريم و آبش را بعدا نوش جان مي كنيم . نگفتي كه دلت را چرا به فتاح گره زدي! گفتم : رازي در كار نيست. بيا از امروز قرار بگذاريم يك بار صبح، يك بار شب كف دستهايمان را رو به يكديگر بگيريم و رازها را از لابلاي انگشتانمان راهي زباله داني كنيم. و اما فتاح ! مي داني كه من "سرگشته" را با اين حرف ها نسبتي نيست . اين جادوي شيرين را از آن سيد سفر كرده آموختم. او بود كه دو دست را در موهاي انبوهش مي كرد و با چشمهاي بسته زير لب مي گفت : يا فتاح يا فتاح يا فتاح ... و بعد قلمش را بر روي سينه كاغذ به گردش در مي آورد و جانها را شيفته مي كرد آن طور كه ديدي و مي داني ! با چشمهايت مرا تصديق مي كني. راستي چاي برايت بياورم؟ مي گويم: حتما! قربان دست مست تو! چاي داغ بياور كه حكم شرابا طهورا را دارد. جز چاي و همنشيني آنكه دوستش داري چه چيزي خستگي را از روح و تن به در مي كند؟ اما شيرين باشد لطفا! البته نه از جنس گلوكز كه خون و دندان را فاسد مي كند. از شيريني خودتان در آن بريزيد از وفاداري ... صداقت و دوست داشتن. |
زهرا شعباني درست مثل بچه مدرسه اي ها شده ام . خودكار و دفترم را برمي دارم و هي اين طرف و آن طرف با خود مي برمشان و مثل دانش آموزي كه مشقش را را به موقع ننوشته هر وقت به ياد تكليف انجام نشده ام مي افتم لب مي گزم و دلم هري مي ريزد . اين خيلي بد است كه بخواهي براي اولين نوشته ات ثابت كني خوش قولي ! اما انگار همه چيز دست به دست هم داده اند تا عكس اين قضيه را ثابت كنند. يا برق بي موقع مي رود يا اكانت ناغافل تمام مي شود يا كيبورد گير پيدا مي كند ... وقتي هم كه همه چيز فراهم است، نوشتنم نمي آيد زماني هم كه وير نوشتنم مي گيرد پسر كوچكم گريه مي كند و ... اما ديگر بايد عذرهاي بدتر از گناه را كنار بگذارم و بنويسم . مي خواهم از زندگي بنويسم . زندگي همان عينكي است كه به چشم مي زنيم و گاه فكر مي كنيم گمش كرده ايم . آن وقت دربدر دنبالش مي گرديم . آن قدر در خود زندگي غرق شده ايم كه تعريف كردن و حرف زدن درباره اش را بلد نيستيم . تو مي تواني زندگي را هر جور كه دوست داري و دلت مي خواهد تعريف كني. جمله هاي فيلسوفانه ببافي و نقل هاي شاعرانه كني . اما واقعيت زندگي همين است كه مي بيني . با تمام كم و زياد ها و خوب و بدهايش . يك روز مي بيني مرد همسايه را بر سر دست و لا اله الا الله گويان مي برند . چند روز بعد مي بيني همسايه سر كوچه آزين و پرچم بسته و همه مي فهمند به مكه مشرف شده بوده .روز ديگر ممكن است پي ببري خانم جواد آقا بعد از هفده سال صاحب فرزند شده يا پسر ژوليده بقال محل، زن گرفته و آدم وار به سر كار مي رود. خدا بيامرز آقاجان در مورد زندگي مي گفت :" خوشه يه سر داره ... دو بر و دو سر و دو زير نمي شه!" من بچه بودم و عقلم قد نمي داد . مي پرسيدم: يعني چي آقاجون ؟ ميگفت:" يعني چهاربند ترازو هميشه يك جور نيست . يكي بالاتر... يكي پايين تر." باز مي پرسيدم: چه ربطي به زندگي دارد ؟ مادر جان در جواب مي گفت: "دختره باهوش ! يعني در هميشه روي يه پاشنه نمي گرده!" و من حالا پس از چند سال كه از درگاه اصلي زندگي وارد شده ام مي فهمم معني همه آن مثالها و تمثيل ها چه بوده است . اين كه چرا چهاربند ترازو هميشه يك جور نيست يا چرا گاهي لولاي در احتياج به روغن كاري دارد ؟ گاهي وقتها صداي خسته كننده و اعصاب خرد كن لولاي خشك شده در ممكن است برايت آوازي شيرين و شنيدني باشد... قشنگي زندگي به اين است كه سختي ها را به اميد گشايش پشت سر بگذاريم . كم و كاست هاي زندگي را لمس كنيم. عشق را آن طور كه هست درك كنيم نه آن گونه كه در كتابها نوشته اند. نوزادي را با اميد به دنيا بياوريم و دنياي پاك كودكي اش را با تمام وجود بفهميم. زندگي همين سلام و خداحافظي هاي ساده روز مره است به اضافه تمام حاشيه هايش. رد شدن سريع ثانيه ها ... بلند و كوتاه شدن شب ها و روزها ... و جوانها كه پير مي شوند و بچه ها كه قد مي كشند. زندگي همان است كه سهراب گفت : زندگي رسم خوشايندي است كه بايد بلد باشي اش ! |