یه روز داشتیم با محسن قدم میزدیم و حرف میزدیم.گفتم میدونی من فکر میکنم عشق میاد همه نیم ساخته هاو خرابه ها و ناقصیا رو میکوبه و با خاک یکسان میکنه بعد میسازه...اساسی.مشتی .موندنی..نمیدونم چی شد....اما یادمه که خودمونم تیشه دست گرفتیم و کمکش کردیم.به عشق اون بناهای قشنگ.اون حال و هوای ناز.بی نیاز.ساخت و ساز..تا اونجاش هم که قرار بود بشکنیم و له بشیم و همه چیمونو بدیم خوب پیش رفت از غرورمون شروع کرده بودیم...اما بعد........بعد...بعد فک کنم با هم زدیم زیر آواز(من و محسن)...شایدم فقط من زدم...شایدم هیچ کدوممون....همه به جرم مستی..سر دار ندامت...میمیریم و میخونیم....سر ساقی سلامت...همین...اما یه چیزی...میرزه...پشیمون نیستم..اینقد چیزای خوب خوب داده بهم......یادم اومد.نه من خوندم نه محسن...خواننده تو تاکسی بود .......میخواست واسه خالش دارو بخره محسن....باروون میومد تو خیابوون.داداشم صدای ضبطتو زیاد کن یه نمه......
.......
هزار بار خواستم بگویم:
ببین نازنیم.گلم.ماهم......آمدی و نسازی.
نگفتم.
آخر قرار بود
تو... بیایی
من... بسازم.
( آنقدر خوبی دختر که خواستی همه کارها را خودت بکنی)
نه آمدی....نه.....
نیامده ویرانه ساختی.
حالا
همهء قلعه خرابه های دلم صدای زیر می دهند.(به جای بم مثلا)
نمیدانم.من که بلد نیستم
اما
در پچ پچ هاشان میگویند:
دل نازک شده. به هم ریخته...عاشق شده طفلک.
---تو هم بلد نیستی---
بانو جان!
حوالی احوال شما کسی در گوشی صحبت نمیکند؟