درست جلوي درب اصلي امامزاده صالح تجريش ، چند قدم كه به سمت چپ بيايي .. ايستگاه ميني بوس هاي ”دركه“ را مي بيني ...اگر فكر مي كنيد صف طولاني ميني بوس هاي دركه هم مثل بقيه صف ها است ، اشتباه مي كنيد...توي صف ميني بوس هاي دركه خبري از پيرزن و پيرمرد و بچه هاي نق نقو و كارگرهاي ساختموني با لباسهاي رنگي و چروك كه همه اش مشغول چرت زدن هستند و...نيست!

مشتري ها و مسافران دركه –كه معمولا به صورت جفتي ! با كوله پشتي و عينك آفتابي هستند-تند و تند سوار ميني بوس هاي مي شوند و به دركه مي روند ، اينجا ميني بوس به اندازه كافي است، نگران صف طولاني ماشين ها نباشيد! دره اوين-دركه در شمال غرب تهران واقع شده است و تا گذشته اي نه چندان دور از املاك سيدضياءالدين طباطبايي-متحد رضاخان در كودتاي سوم اسفند 1299- محسوب مي شده است و اگر كمي دقت كني مي تواني ديوارهاي زندان اوين را در حاشيه جنوبي آن ببيني، امروز يكي از تفريح گاههاي معروف و پر رفت و آمد تهران است، در دركه به ندرت آدمهاي بالاي 30 سال مي بيني ، همه جوان هستند...جوان هاي بالا شهري ، پايين شهري (معروف به جوات ها!) ...و حتي تك و توك بچه مثبت هم مي توان بين جمعيت كثيري كه از كوه بالا مي روند يا پايين مي آيند ، پيدا كرد! مي توان گفت: دركه، جايي كه ياور عشق و صفا و اين حرفا استاد مي شود! به سراغ دركه رفتيم تا اولين گزارش موازي را تقديم شما كنيم!
***
در اولين رستوراني كه در پيچ و خمهاي دره دركه واقع شده، روي يك تخت دختر و پسر جواني كه به نظر 16-17 ساله مي آمدند نشسته بودند و تخمه مي شكستند. با جسارت تمام به سراغشان رفتيم تا گفتگويمان را با آنها آغار كنيم. هرچند از عكس العملهاي نامتعارف و احيانا تند آنها نيز مي ترسيديم(!) اما خوشبختانه اينطور نشد و خيلي صريح و صميمانه سئوالاتمان را پرسيديم:
-چند وقته كه باهم آشنا شديد؟
-(پسر):همين امروز
-قصدتون از اين دوستي و رابطه ازدواج است؟
-(پسر):نه...! حالا تا ببينيم چي مي شه!
-شما چي خانم؟قصد شما ازدواجه؟
-(دختر):حالا ببينيم چي مي شه!
-فكر مي كني چنددرصد از اين روابط به ازدواج منتهي مي شه؟
-(پسر): هيچي !
-خانواده تون از اين دوستي شما خبر دارن؟
-(پسر):فكر نمي كنم اگه بدونن مشكلي پيش بياد
-چرا كوه رو انتخاب كردين؟
-(پسر): آخه محل خودمونه.بچه همين جائيم.
كمي دورتر كنار پلي كه از روي رودخانه نه چندان ر دركه مي گذشت .با دختر و پسر جواني مواجه شديم و از آنها خواستيم كه به سئوالات ما جواب بدهند. اما اين دفعه واكمن خبرنگاري ما براي چند دقيقه ما و آنها را معطل كرد! اما بعد از چند لحظه اشكال واكمن برطرف شد و توانستيم سئوالاتمان را از آنها بپرسيم:
- اسمتون؟

-ويدا و محمد
-شغلتون؟ دانشجو هستيد؟
-بله تموم كردم درسمو...الان هم مدرس كامپيوتر هستم.
-شما چند وقته كه باهم آشنا شدين؟
-(دختر): از بچگي ! از وقتي كه مامانهامون با هم خواهر شدن! ما دخترخاله ، پسرخاله هستيم!
-قصد ازدواج داريد؟
-دختر(با قاطعيت!): نه!
-اگر يه روز بهتون گير بدن فكر مي كنيد عكس العمل خانواده تون چي باشه؟
-(دختر): خنده شون مي گيره، همين!
-خاطره اي از همين گيرها داريد كه بگيد؟
- (دختر): مثلا يه بار توي خيابون داشتيم مي رفتيم كه كليد آموزشگاه رو به صاحبش تحويل بديم وقتي داشتيم برمي گشتيم باهم صحبت مي كرديم و يك حالت بگو مگو داشتيم، يهو ماشين گشت پليس جلوي ما نگه داشت و بهمون گفت چرا داشتين دعوا مي كردين؟ فكر كرده بودند كه پسرخالم مزاحم من شده ! با اينكه بهشون گفتم كه مزاحمتي در كار نيس، از ما شماره تلفن و آدرس خونه رو خواستن من هم جواب دادم كه لزومي به اين كار نمي بينم و اونا هم بي خيال شدن!
-شما دانشجو هستيد؟
-(دختر): نه من درسمو تموم كردم ولي پسرخالم هنوز دانشجوئه.من مدرس كامپيوتر هستم توي آموزشگاه
-چرا كوه رو انتخاب كردين براي گردش؟
-(دختر):من چون زياد با كامپيوتر كار مي كنم، مشكل قلبي پيدا كردم و دكتر گفت بايد پياده روي و ورزش كنم راستش رو بخواين منم كسي رو نداشتم اين بود كه مجبور شدم وقت پسرخاله ام رو بگيرم .البته پسرخالم هم مرض قند داره و ورزش براش خوبه
-معمولا چقدر پول خرج مي كنيد؟ خرج با كي هست؟ دونگيه؟!
-(دختر): خيلي خرجي نداره..دونگيه معمولا! (بخشي از گفتگوي ما با اين دختر خاله - پسرخاله خوش خنده! را يشنويد.)

چون اساسا ما به قصد كوهنوردي و ورزش و اين جور چيزها به كوه نرفته بوديم. فلذا در همان اوايل راه كمين كرده بوديم و به دنيال شكار سوژه هاي مناسب! مي گشتيم...با اين دختر و پسر جوان كه دست در دست همديگر از كوه پايين مي آمدند . آشنا شديم و همان سئوالات تكراري مان را پرسيديم:
از كي با هم آشنا شدين؟
-(پسر): چه جوري بگم؟..شيش هفت ساله
-از كجا باهم دوست شدين؟
-(پسر): فاميل هستيم
-از اون اول كه باهم آشنا شدين قصد ازدواج داشتين؟
-(پسر): بله
-برخورد خانواده هاتون نسبت به آشنايي شما چي بود؟
-(دختر و پسر همزمان جواب مي دهند): خيلي خوب برخورد كردن
-چرا كوه رو براي بيرون اومدن انتخاب كردين؟
-(پسر):اين بار اولي است كه كوه اومديم
-غير از كوه كجاها مي رويد؟
-(پسر):جاي خاصي نمي رفتيم، چون وسيله داشتيم توي خيابونا گشت مي زديم
-فكر مي كنيد در اين روابط ها ، كدام طرف بيشتر آسيب مي بينه؟ دختر يا پسر؟
-(پسر): فكر مي كنم ، پسر
-چرا؟

-خوب ديگه! پسر خيلي سختي مي كشه تا دختر
-شما چي فكر مي كنيد مي كنيد خانم؟
-(دختر): من فكر مي كنم دختر بيشتر آسيب مي بينه
-چرا؟
-(دختر): چون بعدها براش مشكل ايجاد مي شه
-فكر مي كني خانواده ها بايد اصولا از اين نوع روابط مطلع باشند، بدونن؟ اين حق رو دارن كه بدونن؟ يا اين يك حق و تصميم شخصي دختر و پسر است؟
-(پسر): اگه پدر و مادر بفهمن، خيلي به نظرم بهتره ..البته بايد پدر و مادرها هم با پسر و دختر رفيق باشن
-خرج اين گردش ها به عهده كيه؟
-فرقي نمي كنه! جيب من و خانومم(!) نداره!
-تا حالا شده مامورين انتظامي يا بسيج و ..بهتون تذكر بدن؟
-(پسر): بله ...يه بار توي پارك لاله بوديم ، شب احياء بود به گمونم، يه ماموري اومد يه چك زد توي گوش من و رفت!
-زد و رفت؟ با خانواده هاتون تماس نگرفت؟
-نه...فقط زد و رفت!
-اسمتون؟
-نمي گيم!
(اين هم قسمت كوتاهي از گپ ما با اين دو گل نوشكفته! را اينجا بشنويد.)

'فريبا و محمد‹ با اين شرط كه ازشان عكس نگيريم قبول كردند كه سئوالاتمان را بپرسيم! هرچند كه تقرييا مطمئن بوديم كه اسامي واقعي شان را هم به ما نگفته بودند! اما نبايد فراموش كنيم كه بهرحال به قول قديمي ها شترسواري و دختر بازي دولا دولا نمي شه!
- اسم:
-فريبا و محمد
-چند وقته كه باهم آشنا شدين؟
-(دختر): سه ماه
-از كجا با هم آشنا شدين؟
-(دختر): همين جا...كوه
-قصد ازدواج داريد؟
-(پسر از دختر سئوال مي كند: ما قصد ازدواج داريم؟):خوب...توي سه ماه شناختن طرف مقابل سخته..ايشون هنوز منو نمي شناسه
-يعني توي سه ماه هنوز همديگر رو نشناختين؟
-(پسر): نه ...نشناختيم
-خانواده هاتون خبر دارن؟
-(پسر): نه خبر ندارن
-اگه بدونن چه عكس العملي نشون مي دن؟
-(پسر): هيچي ! خونواده من عكس العملي نشون نمي دن
-شما چي؟
-(دختر): نمي دونم
-به نظرتون شاكي مي شن؟
-(دختر): تا حالا پيش نيومده!
-فكر مي كنيد چند درصد اين روابط غيررسمي و اصطلاحا خياباني دختر و پسرها به ازدواج منتهي مي شه ؟

-(پسر):من فكر مي كنم شايد 20 درصد
-به نظر شما حالت سنتي ازدواج يعني معرفي از طرف خانواده و خواستگاري و ...بهتره يا اين روش ؟
-(پسر): فرقي نمي كنه...هر دو روش خوبه .ولي به نظر من همين حالت خوبه ، حالت دوستي و رفاقت غيررسمي
-شما چي ؟
-(دختر): من اين روش رو ترجيح مي دم!
در دركه شما با انواع مشاغلي چون فروش عروسك هاي فانتزي. كلاههاي آفتاب گير. عينكهاي آفتابي. گردو و ...مواجه هستيد كه وابسته به همين مسافرت هاي مشتريان هرپنجشنبه . جمعه دركه است .چون ما خيلي به مخاطب و نظرات و كامنت هاي خوانندگان اهميت مي دهيم! شرح و تفسير اين عكس زير را بر عهده شما مي گذاريم. به قول مجري هاي تلويزيون، عزيزان بيننده! تا ديداري ديگر خدا يار و نگهدارتان!
