هنوز هم که مي شنوم ميگويند فلاني سبزه است.
شرم و خجالت را فراموش و....خيره اش ميشوم.
نازنين!
نه در عمق نگاهشان دريا پيداست.
نه گوشهء ابرويشان خط اتصال تمامي نتهاي موزون مهرباني است.
نه حرکت دستانشان به رقص آسماني بيد و باد شبيه است.
نه لحن حرف زدنشان آدم را مثل سيب از زمين ميکند.. ميبرد.. حوايي ميکند.
نه طوبي جان......
اينها نميتوانند مرا به ياد تو بي اندازند.
اينها_دختر آبان_نه از سلالهء مهر و بارانند.
نه پري روياهاي يک درميان صادقهء کسي مي شوند
نه ميشود باشنيدن کلمات معصومانهء دوست داشتنشان
بي گناه
مست شد.
امتحان نکرده ام اما
بي گمان کسي تا به حال خاک گوشهء چادرشان را با بوسه نگرفته تا.....
*
بگذريم
به خدا من نمي آيم بنشينم اينجا شعر بگويم که
ببين چند خط ياد تو با قلبم قلمم چه ميکند
خوب....تو بگو...
عاشق نباشم چه کنم.؟