چقدر مشتاق نديدنت هستم نازنينم
تابستان رفت وگرمايش ماند و من دختر سرماي زمستان؛ تاب نمي آورم گرماي تشويش را.
آدم برفي دلم, تحمل گرماي نيم بند محبت را ندارد. چرا پايه هايم را سست مي كني نازنينم .خودت هم مي داني كه جلوتر نمي آمدم از ترس گرماي دستانت آن وقت كه صاف و كودكانه به دورم مي چرخيدي و مي خنديدي و مي خنديدم و چشمان سنگي ام به دستانت بود و ولع تجربه كردن گرمايشان ديوانه ام مي كرد و مي خنديدي و مي چرخيدي و مي خنديدم و ايستاده بودم صاف سر جايم و نزديك تر شدي و گرمايت را حس كردم و پايه هايم سست شدند و ترسيدم از نابودي.
ديوانه شدم و دستانم را جمع كردم در آغوشم؛ شايد ضربان قلبم پنهان شود و چشمان سنگي ام را ديگر نخنداندم و هويج زرد و بد رنگ دماغم را بالا گرفتم و رفتم و هميشه همينطور بوده .
از آدم برفي چه توقع داري وقتي مي داند كه نمي تواني جاري اش كني. سست شدن پايه هايش كه نه پاهايش برايش و برايت چه سودي دارد ؟
انصاف نيست چپ و راست بگويي سنگ چشم سرد دل !
كجا مي تواني آدم برفي اي كه مشتاق تجربه گرما باشد پيدا كني ؟
كجا مي تواني آدم برفي اي كه دارد سنگي بودن از چشم ها به لب ها و دلش سرايت مي كند پيدا كني ؟
آدم برفي كه به جاري بودن مؤمن بود !
آخ نازنينم به خداي برف ها قسم كه ديگر به اي نازنين هايم هم ايمان ندارم !
و نه به چشمانت
و نه به چشم هايم .
چشم هايي كه اگر كسي را دوست تر مي داشتند كمتر ديده مي شدند و اكنون نه دوست داشتني در كار است و نه حيايي !
تابستان گذشت و من دختر زمستان و عاشق آغوش گرما هنوز ياد نگرفتم جاري شدن را و ديگر مانوس روزهاي ساكت و برفي اين پارك يخ زده دنيا شده ام .
پاركي كه سبزي ميله هاي آهنينش هم زير برف ها پنهان شده اند !!!