«اين دل آنقدر تنگ شد كه گرفت»، اين جمله رو كه نوشتم اظهار فضلهاي بچهها بلند شد: 
با لحني پر از عشوه: - نگو...
- منم كه حساس...
- بميرم...
در جواب نفر آخر گفتم: اگر زنده بموني كه اين مسئله رو ريشهيابي كني و به نتيجه برسي، مفيدتري!
و باز هم سوژه جديد...
استاد كه ديد بحث به كَل تبديل شده، بچهها رو با فن خودش ساكت كرد و گفت: ادامه بديد!
جلسه پيش مثل هميشه موقع درس و صحبتهاي استاد، كاغذ خطخطي ميكردم كه ناگهان انگشت اشاره استاد رو به سمت خودم ديدم:
- اولين نفر هم شما!
و بعد هم خسته نباشيد و پايان كلاس! از نفر كناري پرسيدم:
- براي چي من اولين نفر؟ بيزحمت؟!
- نبودي تو كلاس مگه؟ البته با اين كاغذ معلومه كجاها بودي! قرار شد جلسه ديگه بحث آزاد باشه و شما بياي اوليش رو راه بندازي!
- چرا من؟ آخه راجع به چي؟ من هيچي از حرفهاي خودش بارم نيست، بيام بحث آزاد راه بندازم؟! قشنگتر از من گير نياورد؟
- نه انگار!
نميخواستم جلوي بچهها و استاد كم بيارم؛ ولي پيش خودم حسابي چيپس شده بودم... آخرش دل رو زدم به دريا و گفتم بحث آزاد يعني هر چي خواستي!
توي چند روزي كه وقت داشتم فكر كنم هيچ موضوعي كه بشه راجع بهش بحث كرد گير نياوردم جز...
باز گچ رو برداشتم و زير جمله نوشتم: دل...
و بعد رو به بچهها و استاد گفتم:
- چيزي كه هنوز نتونستيم جايي براش پيدا كنيم و بگيم اينجاست! اما باهاش زندگي ميكنيم. اين كه ميگم زندگي همون خندهها و بغضهاي بيدليل تو خلوته... همون كه ضربههايي ازش ميخوريم يا گاهي وقتها باعث پيشرفت ميشه... همون كه ميگن از عقل جداست و شايد يه نقطه مقابل اون باشه...
كسي ميتونه يه تعريف از اين حضور بده به جز اسمش؟
يكي از بچهها گفت: دل – به اون تعبيري كه شما ميگي- يعني يه فرصت كه عقل درست كرده تا بيشتر خودشو به رخ بكشه؛ چون وقتي آدمها فكر ميكنن تازه ياد دل ميافتن، بعد هم عقل... كه اگه خوب نگاه كنيم ميبينيم فكر هم مربوط به بالاخونهست.
پايين دل نوشتم: دلتنگي...
و گفتم: براي اين هم فكر ميكنيم؟! البته گاهي وقتها كاملا اختياري ميشه دلتنگ بود. اما خيلي مواقع داري صاف راه ميري كه يهو دلتنگ ميشي... براي كي يا چي و چرا، اصلا معلوم نيست... فقط ميدوني كه تو وجودت يه چيزي كمه يا كم شده كه دردش اين طوري خودش رو نشون داده...
يكي حرفمو قطع كرد و ادامه داد: اين جور وقتاست كه به در و ديوار ميزنيم تا اين درد ساكت بشه؛ دقت كرديد كارهايي كه يه جور زندهاند به خاطر روحي كه در اونها هست بيشتر جواب ميدن... مثلا موسيقي، نوشتن يا نقاشي...
و بچهها كه باز شيطنت ميكردن:
- مردهي اون روح و طراوت و تازگي و زيبايي...
- جواب ميده!
- قرارمون يادت نره!
استاد كه دوباره بايد به داد بحث ميرسيد، پرسيد:
- واقعا اگه قرارتون يادتون نره از اون حس دلتنگي خلاص ميشيد؟ يا حداقل مُسكن هست براتون؟
كسي كه همون افاضهي قرار رو كرده بود گفت: نه آقا دوتام ميآد روش!
در تائيد حرفش گفتم که اصلا منشا رو گم ميكنيم، فكر ميكنيم دليلش همين سرابيه كه خودمون براي مثلا رهايي درست كرديم و همش درگير يه چيز مصنوعي ميشيم!
اكثرا تائيد كردند، بعضيها هم كاغذ خطخطي ميكردن... گچ رو برداشتم و نوشتم: كه گرفت...