آنچه در اين مقاله مي آيد شايد مطلوب بسياري از دوستان نباشد . از مسوولين نشريه موازي تا خوانندگان دائمي ستون دايره و مربع . اما فكرمي كنم وقت آن رسيده است تا كمي صميمي و جدي تر صحبت كنيم و به اين فكر نكنيم كه دوستان نشريه ازاين مقاله وازاينكه مشتريان خود را از دست بدهند دلخورمي شوند يا نه؛ چرا كه در نهايت همچنان مطالب شاد و فرح بخش درصدر مجله خواهد بود و مطالب جدي به انتهاي نشريه پرتاب خواهد شد. مهم هم نيست به هرحال دوستان خوشحالند …
ازدواج چيست ؟ ازدواج اتحاد دوباره جفت جدا شده است . ازدواج با ماجراي عاشقانه تفاوت دارد . شما در اصل يكي بوده ايد اكنون در جهان دو تا هستيد . اما ازدواج درك اين يگانگي روح است .ازدواج با ماجراي عاشقانه تفاوت دارد بهتر است بگوييم ازدواج با رابطه عاشقانه هيچ ارتباطي ندارد . ازدواج سطح اسطوره شناختي ديگري از تجربه است .هنگامي كه افراد با اين نيت ازدواج مي كنند كه يك ماجراي عاشقانه بلند مدت را آغاز نمايند ؛ خيلي زود از يكديگر جدا مي شوند زيرا همه ماجراهاي عاشقانه (به معناي صحيح كلمه و الاّ در عصر از همگسيختگي پست مدرن از عشق دم زدن كمي رويايي مي نمايد ) به ناكامي منتهي
مي شوند . اما ازدواج درك نوعي يگانگي روحي است . چنانچه زندگي مناسبي داشته باشيم و ذهنمان در رابطه با شخصي از جنس مخالف معطوف به كيفيت هاي مناسب باشد همسر مذكر يا مؤنث خود را پيدا خواهيم كرد.اما چنانچه با علايق جسماني خاصي اغفال شويم ؛با شخص نا مناسبي ازدواج خواهيم كرد .از رهگذر ازدواج با شخص مناسب تصور خداي مجسم را بازسازي مي كنيم .پرتويي مي درخشد و رازي در دل شما مي گويد :" اين همان است كه بايد باشد" .
حالا سوال اين است :
اگرازدواج وحدت دوباره ي خود با خود با بنياد مذكر يا مؤنث خودمان است چرا در جامعه جديد ازدواج اينقدر مخاطره آميز است؟
به اين دليل كه ازدواج تلقي نمي شود . بايد بگوييم اگر ازدواج اولويت نخست زندگي نباشد در واقع ازدواج نكرده ايد. ازدواج به معناي يكي شدن دو نفر و تبديل شدن آنها به يك جسم است . چنانچه ازدواج به قدر كافي ادامه پيدا كند و شما به جاي سر سپردن به هوس هاي شخصي مرتباً به آن گردن بگذاريد ؛ اين مطلب را
درمي يابيد كه واقعاً دو نفر يگانه شده اند . نه فقط يگانه به لحاظ زيست شناختي بلكه از نظر روحي . جنبه زيست شناختي اغفالي است كه مي تواند شما را به يكساني سوق دهد . در ازدواج دو مرحله كاملاً متفاوت وجود دارد كه در شماره بعدي نشريه به آن خواهيم پرداخت اما تنها يك نكته باقي مي ماند و آن اينكه امروزه رابطه و حتي ازدواج به يك ترتيب اجتماعي خشك است كه از معنا تهي شده است . چه تعداد از مردم پيش از برقراري رابطه با جنس مخالف آموزش معنوي مي بينند؟ وقتي عمق از بين برود آنگاه در سطح بايد شناور ماند و اين خطرناك است و جامعه را به سوي نوعي بي هويتي و بي معنايي پيش مي برد .
دنياي بي آيين ما براي زندگي كردن بسيار كوچك شده است مي دانيد چرا ؟ زيرا تمدن به بلوغ رسيده است (!)و آيين ها را فراموش كرده است به ياد مطلبي از كتاب اورال قونتيان افتادم كه :
" وقتي بچه بودم مثل يك بچه حرف زدم ، مانند يك بچه فهميدم، مانند يك بچه فكر كردم : اما هنگامي كه مردي شدم چيزهاي بچه گانه را كنار گذاشتم ."