
تو مثل ستاره
پر از تازگي بودي و نور
و در دستت انگشتري بود از عشق
و پاكيزه مثل درختي
كه از جنگل ابر برگشته باشد
سرآغاز تو
مثل يك غنچه سرشار پاكي
زمين روشني تو را حدس مي زد
تو بودي هوا روشني پخش مي كرد
و من
هر گلي را كه مي ديدم از
دستهاي تو آغاز مي شد
و آبي كه از بيشهي دور مي آمد آرام
بوي تو را داشت
من از ابتداي تو فهميده بودم
كه يك روز خورشيد را خواهي آورد
*
دريغا تو رفتي!
هراسي ندارم
مهم نيست اي دوست
خدا دستهاي تو را
منتشر كرد...
زنده ياد سلمان هراتي