«نگاه كن! ما ملت خاموش تو سري خور، هرگز اينقدر ياغي و پر خروش نبوده ايم. ما ملت ياغي پر خروش هرگز اينقدر ساكت و خاموش نبوده ايم. ما ملت عاشق، چه خوب مي دانيم كه چگونه مي توان به ضرورت، صدا را مثل نفرت به سكوت تبديل كرد. ما ملت، چه خوب مي دانيم كه كي بايد به يك صداي برخاستهء به ظاهر آرام، با ميليون ها صداي رساي خوف انگيز پاسخ دهيم.»
يك عاشقانهء آرام
استاد نادر ابراهيمي
ضد امنيت ملي
ديگر به نامه هاي عاشقانه اي كه برايش ميرسيد، عادت كرده بود. خوب كه فكر ميكرد ميديد براي رسيدنشان لحظه شماري ميكند. عجيب آن بود كه حتي يك بار در اين مدت به فكر نيفتاده بود كه كمين كند و ببيند نامه ها چگونه از زير در « زير پله»ي كوچكي كه محل زندگي دانشجويي اش را تشكيل ميداد به داخل سر ميخورند.
همه چيز با رفتن « نرگس» شروع شد. فرداي روزي كه دختر خاله اش بعد از يك هفته ديد و بازديد به شهر خودشان برگشت تا خبرهاي خوب از او براي مادرش ببرد، اولين نامهي عاشقانه به دستش رسيد. روي پاكت با خط زنانه و زيبايي نوشته شده بود « براي ابراهيم». با كنجكاوي پاكت را باز كرد و انديشيد « نرگس اين نامه را نوشته؟» ورقها را بيرون كشيد و با ديدن نام خودش بر بالاي آن لرزيد.
«ابراهيم من سلام!
قبل از هر گلايه اي مي خواهم بدانم حالت چطور است؟ خوبي؟ مي توانم تصور كنم كه در پاسخم لبخندي مردانه مي زني و مثل هميشه مي گويي «با ياد تو خوبم».
ابراهيم، از تو انتظار نداشتم كه مرا اينطور از حالت بي خبر بگذاري. انتظار نداشتم مرا به امان خدا رها كني و به دست تقدير بسپاري. گرچه مي دانم خودت هم از اينگونه زندگي كردن راضي نيستي اما خودت را جاي من بگذار. من زن تو هستم. چرا از من گريختي؟ اگر ميترسيدي كه نتوانم كنارت و دوشادوش تو مبارزه كنم رك و راست در چشمهايم نگاه مي كردي و حرف دلت را مي زدي. مي گفتي كه به ايمان زنها اعتمادي نيست! من كه هر زني نبودم. بودم؟
ابراهيم، من حسوديم شد به آن زني كه اين چند روز به خاطر مسايل مبارزاتي- احتمالا- با او مي آمدي و مي رفتي. فكر ميكنم همكلاسي ات باشد. مرا ببخش اما دست خودم نيست كه كنجكاوي ميكنم. آخر من كه زن تو هستم نمي توانم تو را درست و حسابي ببينم آنوقت او اينطور كنار تو راه مي رفت و با تو حرف مي زد.
مي دانم كه اين مبارزه چقدر براي تو اهميت دارد. مي دانم كه اعتقاد تو تا چه حد راسخ است اما مطمئنم كه خود «آقا» هم راضي نيست كه تو دست از زن و زندگي ات بشويي...»
به اينجاي نامه كه رسيد عرق سردي بر پيكرش نشست. از همان ابتداي نامه فهميده بود كه مخاطب نامه او نبايد باشد. او كه زن نداشت! اما حرفهاي زن دربارهي مشخصات مردي كه برايش نوشته بود كاملا با او مطابقت داشت حتي به نرگس هم اشاره كرده بود. انديشيد « نكند توطئه اي در كار است؟ حتما هست. حتما مي خواهند گزكي از من بگيرند. كار بايد كار هم دانشگاهي ها باشد. همان ها كه بارها و بار ها مرا به جمع گروهشان دعوت كرده بودند و من نپذيرفتم». با خود فكر كرد اين زن كيست كه حرفهاي خطرناك مي نويسد؟ اين طور بي پروا از «آقا»يي حرف ميزند كه يك مملكت را به خروش آورده؟ حرف از مبارزه اي مي زند كه او تمام اين سالها از آن گريخته تا انگي نخورد، تا دور از اين مسايل به درس و زندگيش برسد. مطمئن بود به زودي همهي سر و صداها مي خوابد و آن وقت واي به حال اين شورشي ها. بي اختيار فندكش را از روي ميز برداشت. ديگر نميخواست بيش از آن بخواند. گوشهي نامه را با فندك آتش زد. صفحه اول سوخت و خاكستر سياهي بر جا گذاشت. هنوز گوشهي صفحه دوم را خوب آتش نزده بود كه به ناگهان خاموشش كرد. ميخواست بقيهي نامه را بخواند. فرصت براي سوزاندن بسيار داشت. باقي نامه جملات عاشقانه زني بود به مردش. جملاتي كه در لفافه اي از شرم پوشيده شده بودند و تا گوشهايش را به سرخي كشاندند. زن چنان لطيف نوشته بود كه گويي با او حرف مي زد. نامه را كه تمام كرد افسوس خورد كه صفحهي اول را سوزانده است. مطمئن بود كه نامه اشتباهي به آنجا آورده شده است. با خيالي آسوده آن را در كشوي ميز گذاشت تا سر فرصت درباره اش تصميم بگيرد. سيگاري آتش زد و خواست روي تخت دراز بكشد كه در زدند. سه بچهي صاحبخانه براي تدريس هر شبشان آمده بودند. سيگار را با طمانينه در جا سيگاري فشار داد و با بي حوصلگي گفت: « بياييد تو». فكر كرد: «براي يك زير پله منت چه كساني را ميكشم. شده ام معلم سر خانه. بايد هرچه زودتر از اينجا بروم. با آن وضعي كه برادرشان را گرفتند ماندنم صلاح نيست». به دختر يك مسالهي رياضي از كتاب سال هشتم متوسطه داد و به دو پسر كوچكتر سرمشقي از يك شعر تا بنويسند و مزاحمش نشوند. بعد روي صندلي نشست و به زني فكر كرد كه «ابراهيم من» خطابش كرده بود.
***
زماني كه دومين نامه هم رسيد از تعجب چشمهايش گرد شدند. به سرعت نامه را پاره كرد و ورقها را بيرون كشيد. مثل دفعهي قبل ابتداي نامه با نام او آغاز شده بود:
«ابراهيم من سلام!
امروز چادرم را سرم انداختم و پنهاني در مسيرت قرار گرفتم تا ببينمت. دعوايم نكن. خودت جاي من باشي دلت تنگ نمي شود؟ من دور ايستادم و نگاهت كردم. چقدر لاغر شده اي ابراهيم؟ بميرم برايت. مي دانم كه چقدر سختي مي كشي. شب بيداري ها از يك طرف، سنگيني بار اين مبارزه از طرف ديگر، درسهاي دانشگاه هم كه جاي خود دارند.
ابراهيم من!
حالا فهميده ام كه تو براي آنكه جلاد هاي رژيم مشكوك نشوند با آن دختر ميگشتي. برايم سخت است اما اگر براي ياري «آقا» مجبور باشي اين كار را بكني من هم حرفي ندارم. در اين راه بايد به هر وسيلهي ممكن مبارزه كرد. با قلم، با سلاح، با مشت. اينها را تو هميشه به من ميگفتي . يادت هست؟ يادت هست گفتي كه اينها بد جوري ما را دست كم گرفته اند. من مات و مبهوت حرفهاي تو به ناگهان پرسيدم « تو اين همه چيز را از كجا مي داني ابراهيم؟» و تو خنديدي و كتابي به دستم دادي. نامش يادت هست ابراهيم؟ گمانم كتابي بود از آقا. در جامه دانت با خودت نبردي. دفعهي بعد برايت ميفرستمش. مي دانم كه چقدر برايت عزيز است...»
نامه را روي ميز گذاشت و سرش را در دست گرفت. چه بي پروا است اين زن! و چه مردي دارد! يك لحظه آرزو كرد كه واقعا مخاطب نامه او بود. آرزو كرد همهي آن شجاعتها و خصايصي را كه زن برشمرده بود او داشت. بلند شد. روبروي آينهي شكسته دستشويي ايستاد و خود را نگاه كرد. صورتي سه تيغه و استخواني. آرواره هايي به هم فشرده و چشمهايي كه ترس و بيم در آنها موج مي زد. از خودش بدش آمد. دلش ميخواست مخاطب واقعي نامه ها را بيابد و از نزديك ببيند. بايد آدم جالب و استواري باشد. انديشيد « اگر كسي اين نامه ها را در خانه من پيدا كند چه كنم؟ بايد فكري كرد. در اولين فرصت...» و پيش از آنكه مجال بيشتر فكر كردن بيابد تقه اي به در خورد. «فاطمه» به درون آمد و به دنبالش دو برادرش داخل شدند. اين بار ديگر سر دختر فرياد نكشيد كه چرا خرچنگ قورباغه مي نويسد و وقتي مشق هاي «احمد» و «هادي» را خط مي زد به ياد كتابي افتاد كه زن در نامه اسم برده بود. آيا زن واقعا كتاب را مي فرستاد؟ آيا او مي خواندش؟
***
تيغ را كه برداشت تا طبق معمول صورتش را اصلاح كند، نوشته هاي زن از جلوي چشمش رقصيد و گذشت. نمي دانست چرا دلش مي خواست همان باشد كه زن مينوشت. با خود انديشيد « مرديكه! خجالت بكش! تو اون نيستي. نمي توني باشي. تو زهره اش رو نداري. جرات نداري يك دونه از اين كارها رو بكني. تازه اگر هم بخواي اداي اونو در بياري به خودت دروغ گفتي. تو ايمانت كجا بود؟» اما در نهايت كفهاي صورتش را با حوله پاك كرد. كراواتش را كمي شل تر از هميشه بست و كتش را برداشت و از در بيرون زد. تمام روز مراقب بود. هر زن و دختري را كه از كنارش ميگذشت با دقت نگاه ميكرد. توي دانشگاه همه را زير نظر گرفت، هر كسي كه به نحوي به او نزديك مي شد يا نگاه ميكرد اما به نتيجه اي نرسيد. زودتر از هميشه از دانشگاه به سمت خانه راه افتاد. خدا را شكر كرد كه خيابان شلوغ نشده است و مردم بيرون نريخته اند. سر راه مثل هميشه به كافه نادري رفت تا لبي تر كند اما كافه را خراب و ويران ديد با شيشههاي شكسته و صندليهاي به هم ريخته. انديشيد « دستي دستي دارم مي شم بچه مسلمون، اينم از كافه نادري».
در را كه باز كرد پاكت سفيد و كتابي كهنه و رنگ رفته روي زمين افتاده بود. نام آيت ا... خميني را كه روي كتاب ديد نفسش در سينه حبس شد. به سرعت نامه و كتاب را برداشت و در را بست. با شوقي بيش از پيش نامه را گشود.
«ابراهيم من سلام!
بيش از هميشه دلتنگ توام. پيش از آن دلتنگم براي كنار تو بودن و كنار تو مبارزه كردن. حقي كه تو از من گرفتي. اگر تو مسلماني من هم هستم. من هم به همهي آنچه تو معتقدي معتقدم. سر هر نمازم از خدا ميخواهم به دعاهاي اين ملت گوش دهد و نعمت آزادي را به ما ارزاني دارد. تو خودت معلم من بودي. تو خودت به من ياد دادي كه گاهي بايد در سكوت مبارزه كرد و مثل امام معصوممان تقيه پيش گرفت و گاهي بايد خروشيد و پيش رفت و موانع را از پيش رو برداشت.
ابراهيم من!
مي دانم امشب بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد محله جلسه داريد. من هم مي آيم. مزاحمت نمي شوم. تنها ميخواهم كنار تو و همراه تو باشم. نگرانم نباش ابراهيم. من ياد گرفته ام از خودم مراقبت كنم. مي دانم كه جلو نخواهي آمد. مي دانم كه آشنايي نخواهي داد. مي دانم كه نمي خواهي آسيب ببينم. به خدا مراقب خودم هستم. پس مخالفت نكن».
با دستاني لرزان نامه را كناري گذاشت. دلش مي خواست نام زن را بداند. دلش ميخواست زن را ببيند. بايد به مسجد ميرفت. بايد زن را پيدا ميكرد و به او ميگفت كه ابراهيم او نيست. زني كه او را به بازيي كشانده بود كه نمي دانست سرانجامش چيست. زني چنان بي پروا و عاشق كه براي مردش بيش از همه احترام قايل بود. زني كه اينگونه به مردش ايمان داشت. آهي كشيد و آرزو كرد مخاطب زن او بود. از خودش خجالت مي كشيد. آنقدر مجذوب نوشته هاي زن بود كه دلش نميآمد به طور جدي به جستجوي صاحب اصلي نامه ها بربيايد. اصلا همه نشاني هاي زن با او مي خواند. اگر همزادي ندارد پس خودش بايد باشد اما....
شب زودتر از پیش بچه هاي صاحبخانه را صدا كرد. خواهر بزرگتر مثل هميشه چادر سفيد كهنه اش را سر كرده بود و طوري رو گرفته بود كه فقط دو چشم درشت و سياهش ديده مي شد. در دل خنديد « فنقلي چه طور از من رو ميگيرد!». هرسه سخت گرفته بودند. پدرشان براي گرفتن خبري يا ردي از پسر بزرگتر راهي شده بود و دست خالي برگشته بود. هيچ كس نمي دانست ساواك پسرش را كجا برده است. بي اختيار به خود لرزيد. با دلسوزي به «احمد» نگاه كرد و لبخندي زد. بايد هرچه زودتر بچه ها را روانه ميكرد و به مسجد ميرفت.
***
تمام شب كتاب خوانده بود. گويي قدم به دنياي تازه اي گذاشته بود. انگار جهان بيني ديگري مييافت و ديگر گون ميشد. منتظر بود. منتظر نامهاي ديگر از زن. عجيب بود. دلش نميخواست نامه بر را غافلگير كند. عمدا مي خواست فرصت نامه رساني را در اختيارش قرار دهد. اصلا مايل نبود نامه ها قطع شوند. از فكرش هم ميگريخت. عاشق شده بود؟! عاشق نامه هاي زن. عاشق شخصيت زن. عاشق ابراهيم زن. باورش نمي شد! همانطور كه همكلاسي اش وقتي شب قبل او را در مسجد و صف نمازگزاران ديد باورش نشد. بي اختيار به سمتش دويد و چنان در آغوشش گرفت و به پشتش زد كه نفس ابراهيم بند آمد. « اي ول! اي ول ابراهيم! تو هم؟ تو هم از خودموني؟ من احمق رو بگو كه نفهميدم. منو بگو كه چه حرفايي توي كلاس پشتت زدم. حلالم كن ابراهيم. حلالم كن.» و بغضش تركيد و در آغوش ابراهيم گريست. نزديك در اصلي دانشگاه كه رسيد ايستاد. كاميونهاي نظامي زيادي جلوي در پارك شده بود. سربازان با سرنيزه هاي آماده گوشه و كنار ايستاده بودند. اعلاميه هايي كه شب قبل به او داده بودند هنوز در جيب كتش بود. گفته بودند آخرين رهنمودهاي آيت ا... خميني در آنها نوشته شده است و به او ماموريت داده بودند آنها را بين دانشجويان پخش كند. با ديدن سربازان ايستاد. از حياط دانشگاه صداي فرياد به گوش ميرسيد: «دست نظاميان از دانشگاه كوتاه». چند نفر از سربازان دويدند. ابراهيم همچنان ايستاده بود. عجيب بود كه نميترسيد. عجيب بود كه برايش عادي بود. عجيب تر آنكه احساس مي كرد زن همان دور و اطراف است. نزديك است و از اين فكر دلش غنج زد. شب قبل مدام مراقب بود تا زن را بيابد. چندين زن و دختر با چادر مشكي به مسجد آمده بودند. با خود فكر كرده بود چه شير زنند. از حكومت نظامي كه نمي ترسند هيچ، با چادر مشكي در خيابانها به راه ميافتند. همان وقت بود كه نرگس از چشمش افتاد. با آن كلاه مد روز . آن آرايش صورت و گيسو. فكر كرد «زن بايد يكي از همينها باشد. كاش ميدانستم.».
تصميم گرفت پيش از آنكه جلب توجه كند برگردد. در راه خانه آرزو كرد نامهي تازه اي رسيده باشد. از پيچ كوچه كه گذشت چند جوان از سمت مقابل دويدند. يكيشان زخمي بود و بقيه زير شانه اش را گرفته بودند و كشان كشان ميبردند. صداي پوتينهاي سربازان به گوش مي رسيد و سرانجام سر و كله شان پيدا شد. نميدانست چه بايد بكند. بگريزد يا بايستد و وانمود كند كه از چيزي خبر ندارد. آرام به راه افتاد. سربازي داد كشيد: «ايست! از جايت تكان نخور». جوان زخمي خود را از دست دوستانش رها كرد و به فرياد از آنها خواست تا خود را نجات دهند. اولين تير را كه شليك كردند تك و توك زنهاي عابر كودكانشان را بغل كردند و جيغ كشان گريختند. ابراهيم به جوان زخمي نگاه كرد كه زير لب تشهد ميخواند. خم شد و دست به سويش دراز كرد. سرباز در بلندگو فرياد زد: «از جايت تكان نخور». جوان دست ابراهيم را در مشت فشرد و سر تكان داد. پوتينها به حركت درآمدند. پسركي كه از در خانه اي براي حمايت از مبارزان بيرون دويد و كوكتلي پرتاب كرد هدف تير قرار گرفت. فرماندهي سربازان از مردم خواست در خانه ها بمانند. ابراهيم بي آنكه بفهمد چه مي كند ، دست انداخت و زير بغل جوان را گرفت تا او را با خود ببرد كه مايعي مذاب پشتش را سوزاند. زني ضجه زنان از خانهاي بيرون دويد. زانوانش سست شد و همراه جوان سقوط كرد. ورقهاي اعلاميه از جيب كتش بيرون ريختند و چرخ زنان بر زمين نشستند. هنوز سرش با زمين برخورد نكرده بود كه بال چادر سياهي را ديد كه كنارش در هوا موج مي خورد. آخرين چيزي كه به خاطر آورد دو چشم درشت و اشك آلود بود و صدايي كه ناليد: « ابراهيم، ابراهيم من!»
***
بارها و بارها پرسيده بود وقتي اتاقش را زير و رو ميكردند غير از نامه هاي باز شده نامه ديگري نبود؟ پاكتي دست نخورده؟ همانجا دم در، زير پا... و بارها و بارها جواب شنيده بود كه «نه! نبود. اگر بود كه مي گذاشتيم توي پروندهات» و سيلي خورده بود كه «راستش را بگو. نكند خودت پنهانش كرده اي بي پدر؟! بگو كجا قايمش كرده اي؟ حتما نامهي مهمي بوده؟».
بارها و بارها پرسيده بود كه «وقتي تير خوردم زني با من نبود؟ با چشمهايي سياه همرنگ چادرش...» پاسخ لگد محكمي بود بر شكمش و نعرهاي كه « يك ولد چموش لنگهي خودت، يك خرابكار، يك ضد امنيت ملي كه به درك واصل شد».
بارها و بارها پرسيده بودند كه رابطهاش با آن زن چادر مشكي كه كشته شد چه بوده اما او بي جواب لبخند زده بود. بازپرس هم كلافه شده بود از سكوتش. تا آنجا كه ميخورد زده بودندش. با سيگار بر دستها و سينه اش داغ گذاشته بودند. حتي ساعتها با صداي چكهي قطرات آب بيدار نگهش داشته بودند اما لب از لب وا نكرده بود. هرچه پرسيده بودند نويسندهي آن نامههاي آشوبگرانه و ضد امنيت ملي كيست، لبخند زده بود و همين يك جواب را داده بود «همسرم».
بارها و بارها از برادر فاطمه كه با او شكنجه ميشد، شنيده بود كه پدر در اولين و آخرين ملاقاتش ميگريست و ميگفت فاطمه تا ديد آقا معلم را با تير زدند، دويد و خودش را جلوي او انداخت اما طفلكم! خودش را پرپر كردند و خونش را ريختند بي شرفها! و بارها و بارها سر بر شانهي هم گريسته بودند. شايد يك روز به «علي» هم ميگفت كه فاطمه زنش بود.