نامهي پنجم؛ به تو دوستم که فکر ميکني دنيا برايت به پايان رسيدهاست...
عزيز من؛ .... دوست داشتني سلام؛
ميدانم که اگر از حالت بپرسم، مثل هميشه نخواهي گفت شکر، خوبم. که کلمه به کلمهي نامهات، فرياد ميزد که گرفتار شدهاي و احوالت بر چرخهي نامرادي ميگردد. ماجرا را که برايم نوشتي و خواندم، پيش از همه چيز، لب گزيدم از حيرت، که تو، تويي که همهي دوستانت و حتّي من ـ و البته با معذرت بسيار اين را ميگويم ـ در اين فقره تو را بي دست و پا تر از آن ميديديم که "دچار" شود و دل ببندد، اينچنين "دل به جگرگوشهي مردم" دادهاست. چنان که حالا، به خاطر مسائلي که پيش آمده، اصل ماجرا و شايد به زعم و برداشت من "اتّفاقي" که افتاده بود، تمام گشته و به پايان رسيده، افسوس ميخوري و زندگي را به کامت تلخ کردهاي.

نوشتي که هر که از ماجراي سوزناک عشق نافرجام تو خبردار شد، بر تو خرده گرفت و ملامتت کرد. از آن شيخ اهل ديانت نوشتي که به اميد راهنمايي به او پناه بردي و بيمحابا و ناروا تو را به گمراهي و ضلالت متّهم نمود و به غفلت و تو را عين شيطان خواند که قدم به راه شيطان گذاشتهاي و به حقّ و ناحق هزار و يک لَقب و نَسَب ديگر بر تو نهاد. از خانوادهات نوشتي که آنچنان که فکر ميکردي پشتگرمت نبودند و از اشتباه بزرگ خودت نوشتي که همهي آن چه در ذهن، زيبا و اميدوار ترسيم کردهبودي و تلاش ميکردي که به آن دست يابي، نقش بر آب کرد.
آفرين! من اوّل به تو آفرين ميگويم. پيش از آن که من هم ملامتت کنم، آفرين ميگويم. تصميم خوبي گرفتي. معقول، منطقي، شرعي و انساني. ميگويند هميشه که "ازدواج" سنّت پيغمبر است. ازدواج، دويي نيست که آغاز يگانگي است و ميل انسان است به تعالي و براي اين انتخاب و تصميم به تو آفرين ميگويم.
رفيق دردمندم!
حالا چه کار خواهي کرد؟ گفتي که به گوشهاي رفتهاي. زانوي غم بغل کردهاي و روزي هزار بار بر خود نفرين ميفرستي بابت اشتباهي که کردي. راستش من هم که خواندم چه کردهاي اوّل برآشفتم که تو عقلت را از دست دادهاي!
برادر من!
اين که يک سال بود با دختري وجيه و شايسته آشنا شده و قصد ازدواج با او کرده بودي و فقط به دليل اين که منتظر فرصتي مناسبتر براي طرح مسئله با خانواده ميگشتي، يک سال همه چيز را از ديگران پنهان نمودي؛ و بدتر اين که پيش از اعتماد به خانواده، به فردي ناديده اعتماد کردي ـ اگر چه که او را اهل دين و در لباس شريعت ميدانستي ـ ؛ باور کن اين رسمش نبود. خودت نوشتي که وقتي همهي کار خراب شد و مجبور شدي که مسئله را با خانواده در ميان بگذاري در ابتدا همه چهقدر خوشحال شدند! انگار که پدر و مادر منتظر بودند تا تو گل پسر! اعلام چنين تصميمي کني. مسئلهي ديگر آنکه اموري از اين قبيل همواره بايد به دور از پنهانکاري و حاشيهافکني باشد. اميدوارم خوب فهميده باشي که هستند عقول ظاهربين که هيچ چيز را جز با ذهن قشري خود نميبينند و تفسير نميکنند. تو خودت ميداني و خداي خودت که در اين رابطهي يکساله که گفتي چقدر حدود و موازين شرعي و عرفي را راعايت کردهاي. امّا اگر من هم باشم، در نظر اوّل، تو را متّهم ميکنم که راه به بيراهه بردهاي. و اگر در موضع آن شخص ملامتگر اهل ظاهر قرار داشته باشم که آشناي طرف مقابل توست، سعي ميکنم پاي تو را از اين ماجرا ببرم چنانکه کرد! و حتّي اگر جاي آن دختر معصوم باشم و بفهمم که اسرار من براي کسي که ميشناسم و او نيز مرا مي شناسد و ممکن است اين مسئله، صداقت و پاکي واقعي مرا زير سوال ببرد، آشکار گشته، نه تنها آنچنان "نه" ميگفتم که گفت، بلکه شايد رفتار و برخوردي شديد و درخور و شايستهي کاري که کردي، انجام ميدادم. آخر چه کسي پيش از آن که خانوادهي خود را براي تصميم ازدواجش آگاه سازد و از آنان بخواهد که مرسومات را انجام دهند، به سراغ "غريبهها" آن هم از "آن گروه و دسته" که گفتم ميرود؟
به خانوادهات هم به نوعي حق ميدهم که خود را مسؤول اشتباهات تو ندانند. اين انتظار بهجايي نيست که بخواهي به قيمت رسيدن به خواست دل خود، آنها را نيز از آرزوهاي خود محروم کني و حتي شايد خداي نکرده، باعث خواري و خفّت آنان گردي. هر چند ميداني که پدر و مادر همواره از بسياري از خواستهها و تمايلات خود، صرفاً به خاطر عشق به فرزند ميگذرند.
زندگي، فرايند گراني است. باور کن. در اين فرايند، عايديها، در پي هزينههاي ريز و درشت به دست ميآيند. که بايد قدر بداني. قبول دارم که تجربهاي که کسب کردي، به اين قيمت گزاف و گران، خريدني نبود، امّا حالا ديگر بايد حفظش کني. به ياد داشته باش، که در هر طريقي، براي وارد شدن به هر منزلي، بايد از در آن وارد شوي. و امري چون ازدواج، همواره، مستلزم دخالت دادن خانواده و بزرگاني است که ميشناسي و دلسوز تواند. پنهانکاري و عشق و عاشقي بازي، سوژهي امروز فيلمها و سريالهاي وطنياست. نميگويم علاقه و عشق را بايد نديد گرفت که غرض من اين است که انتخاب پيش از آن که عاشقانه و از روي علاقه باشد، بايد عاقلانه باشد. نميدانم اين جمله که در افواه زياد ميچرخد را که گفته، امّا حکيمانه است که ازدواج بايد عاقلانه باشد و زندگي پس از آن عاشقانه! يادت باشد که اين هم نيست که اوّلين کسي که بر سر راهت قرار گرفت، همان طالع و بخت و اقبال تو باشد. مگر همهي عشّاق دنيا به هم رسيدند که تو برسي؟! به اين فکر کن که مثلاً ماندگاري ليلي و مجنون در عدم وصال ظاهري بود! و حالا هميشه با هماند. هر جا نام مجنون ميبرند، لاجرم، ليلي را نيز ميخوانند.
به اين بينديش که قسمت و خواست خدا اين بوده. به اين فکر کن که اصلاً خير در اين بوده که در اين ميدان، شکست را بپذيري. اصلاً مگر ادّعا نداري که علاقهي تو پاک و بيشائبه بوده؟ پس اينگونه فکر کن که صلاح طرف مقابلت اين بوده. که اگر اين طور ببيني و واقعاً علاقمند باشي و از خواست دل خود گذشت کني، خودت هم مطمئن ميشوي که اشتباه نکردهاي و دنبال نفست نرفتهاي.
همه چيز را به خداوند بسپار. از لحظات جواني استفاده کن. دلخوشيها کم نيست! پي اين نباش که کسي را هر چند مقصّر و گناهکار، مجازات کني که عرصهي داوري اينجا نيست. زندگي، جايگاه مسابقهها و کسب امتيازها است. داوريها را جاي ديگري ميکنند. در آخر پيروز از بازنده باز شناخته ميشود. بکوش تا تو پيروز باشي و بزرگوارانه رفتار کني. جواني دوران عاشقانهها و خواستنيهاست. امّا برنده آن کسي است که تعادل خود را حفظ ميکند و پاکي جواني را به غفلت و ندانم کاري نميآلايد. دست از خانهنشيني بردار. بنويس! ميدانم که نويسندهي قابلي هستي. به جايگاه اصلي و واقعي خودت بازگرد و اتفاقاتي که افتاد فراموش کن. امّا نتيجه و ماحصل آنها را به ياد داشتهباش که چراغ هشدار مسير تو باشد. که باز به خاکي نزني! اين حرف را از پدرم برايت ميگويم که تو و آن که قسمت توست، بيست، بيست و يک، بيست و دو و يا هر چند سال که حالا داري و دارد، در همهي اين سالها از او روزي گرفتهايد، تا روزي ديگر، روزي و بهره و قسمت و نصيب هم باشيد. و به ياد داشته باش، که همه چيز در دست خداست. زندگي با چنين شکستي به پايان نميرسد. هر روز آفتاب طلوع ميکند. نميايستد. هر روز ميرود و ميآيد. تو عقب نمان. دوباره تو هم طلوع کن. بتاب! آنچنان که شايستهي توست. خدا دستت را ميگيرد. خداوند تو را دوست دارد...
موفّقيّت و شادکامي دوبارهي تو را آرزو ميکنم.
محمّد مهدي
بيست و پنجم ديماه 1383