ليلي:
همه ميگويند وصله ناجوريد. مثل لباس گشاد زار ميزنيد به تن هم. چشمانـتان آلبالو ـ گيلاس ميچيند و هوس را با عشق اشتباه گرفتهايد. كوس رسوايي عشق شما آبرو برايمان نگذاشته. آنهايي هم كه كاسه داغتر از آشاند جار ميزنند ليلي دسته گل به آب داده؛ بيچاره ليلي!
يك ريز و پشت هم، تگرگ حرفهايشان بر سرم سوز ميزند. نميفهمند؛ هر چه ميخواهند ميگويند، نميدانند ليلي بيدي نيست كه با اين بادها، يا نه بهتر از آن، تندبادها بلرزد. من به عشق مردانهي مجنون ايمان دارم. تاوان اين به ظاهر گناه هم با خودِ خودم.
هرچه باشد من ليليام. ليلي سراسر شور و احساس، ليلي سوز و گداز، ليلي مجنون. مجنون من هرچه باشد براي من عزيز است و دوستش دارم. به قول مادربزرگ «اين علف هرچقدر هم شور، تلخ، بيمزه، به دهان بزي شيرين آمده است» ولي چه كنم كه ديگران يا در اين باغ نبودهاند يا اگر بودهاند دچار فراموشي شدهاند.
از من ميخواهند تمام جوانب را بسنجم. اگر هم عاشقم، عاقلانه عاشق باشم. اما عشق كه منطق سرش نميشود، يك اتفاق است. اين لرزش دلِ بدمصب كه دست خود آدم نيست. اگر بود كه يك قفل بزرگ به درش ميزدم و كليدش را در چاه ميانداختم. گمان ميكنند تحمل عشق به اين راحتيها است؛ نه! بخدا شب و روزم را گرفته، آزارم ميدهد، اذيت ميشوم، درد به جانم انداخته. اصلاً اگر اختيار با خودم بود، اول خودم را پيدا ميكردم بعد مجنون را. اگر اين تپشهاي نابجا نبود، اين همه در هول و هراس نبودم. شايد اگر ميتوانستم دل سركش را رام كنم آن وقت «عاقلانه انتخاب ميكردم و عاشقانه زندگي.»
اينها را گفتم كه بدانيد ميدانم همه چيز را. به اين عشق واقفم، به سختيها و مرارتهايش، به رنج و مصيبتهايش و... اما باز هم در تب و تاب مجنونم.
دلم برايت ميسوزد ليلي جان!