
|
***محمد مهدی نادری*** مرد خستهتر از قبل پايش را بر روي پدال گاز فشار داد. فرمان بيآنکه در اختيارش باشد، به چپ و راست ميرفت. خيلي برايش مهم نبود... فقط بايد سرازيري را سريعتر طي ميکرد. سرازيريها آدمها و ماشينها را خسته نميکنند. چند بار به سرش زدهبود ماشين را خاموش کند تا سنگيني ماشين آن را به پايين براند امّا وسوسهي عقب نماندن، مانعش شده بود. همين پنج دقيقهي پيش بود که سه ماشين شيک و آنچناني به سرعت باد از کنارش گذشته و به ابوقراضهاش خنديدهبودند. به تريج قبايش برخوردهبود. بايد گاز ميداد و به پايين ميتاخت به هر جانکندني بود. درّه به هم ميپيچيد و در نقطهاي تيرهرنگ در آن دور دستها فرو ميرفت. چهقدر راه آمده بود؟ يک روز... دو روز... يک هفته... يک ماه يا شايد يک سال و دوسال و حتّي ده سال... اين مواقع بهتر است گفتهشود «سالها»، اما همهي اين سالها به نظرش ساعتي بيش نيامدهبود. درّه تاريکتر و پيچيدهتر ميشد. ماشين شتاب گرفتهبود و چند برابر سرعت قبل به پيش ميتاخت. وسوسه شد ترمزها را بيازمايد... امّا از سرعتش کاسته ميشد... پس پا بر گردهي پدال گاز نهاد و تا آنجا که جان داشت به پيش تاخت. از هر پيچ و مهره ابوقراضهاش فريادهاي تهديدکننده بر ميخاست. هر لحظه ممکن بود بندبند آن از هم گسسته شوند. امّا ديوانهوار به سوي سرازيري ميتاخت. ناگهان در مقابل ديدگانش خط خاکستري جاده ديگر به چشم نيامد و پرتگاهي ژرف و تيره، چون ديوي حريص، دهان گشود تا او را ببلعد... يک آن قلبش از طپش بازماند... حتي واکنشهاي ناخودآگاهاش نتوانستند او را به فرياد پيش از مرگ وا دارند. دهانش را باز کرد و چشمانش بستهماند. اما غريزهي «صيانت نفس» و يا به قول بعضيها «عمر سر نيامده» وادارش کرد با تمام قدرت، فرمان را به راست بچرخاند. صداي گوشخراش برخورد و فرو پاشيدن صدها قطعه در درون ابوقراضهاش در قعر درّه پيچيد. ابوقراضه در خطي مماس بر لبهي پرتگاه، بر گرد پاشنههاي لاستيکي نخنما شدهاش گردشي به راست کرد و از دهانهي ديو سياه گريخت، امّا در اين سوي جاده که ناغافل به راست پيچيده بود، تعادل نداشتهاش را از دست داد و به ديوارهي سنگي جاده کوبيدهشد و اجزاي نالانش به همه سو پراکنده شدند و آرامشي ابدي يافتند... . |
***زهرا شعبانی*** دختر «تازه نامزد کرده»ي خانم معاون، که آمد مدرسه، مجبور شد با همهي معلّمها روبوسي کند و پاسخ تبريکهايشان را با خندهاي مأخوذ به حيا بدهد. کمي نشست امّا معلوم بود براي رفتن به جايي عجله دارد. روي پايش بند نبود. مدام به ساعت نگاه ميکرد. چند دقيقهي بعد به هواي انجام کاري خودش را به اتاق رايانه رساند. رمز کارت ورود به شبکه را وارد کرد و شروع کرد به چت کردن با نامزدش. غيبتش که طولاني شد، معاون مدرسه به هواي سرزدن به کلاسها به دنبالش رفت. وقتي ديد داماد آينده دارد با دخترش خوش و بش اينترنتي ميکند تنهايشان گذاشت و به دفتر مدرسه برگشت. |