
در: جمــلهها و دکلــمهها در گـــزارهها
بدجـور گــيـر کـــردهام در: اســــتعارهها
در: عــــصرهاي مــبتذل پارکهاي شهر
در: صــــبـحهاي بيهـــــيـجـان ادارهها
شعري بگو صميمي و ساده که خستهام
از شـــعـرهاي مـــنـتـخـب جــــشنوارهها
از حالـت تـصــنـّعي خــــــندههاي ســرد
و…............حـــرکـت تـهاجمي آروارهها
از چـشـمهاي بي کلــمه دستهاي يخ
از اين نـگـــاههاي عـجيـب، آن اشـارهها
از هرچه هرچه هرچه که مربوط ميشود
به زندگــي مضـحـک اين نيـــمــه کـارهها
اينها کـه نصف روي زمين، نصف روي خاک
اينها که سنگ. سنگ که نه! سنگوارهها
بدجـور گــيـر کــــردهام بين تـمـامشـــان
بدجـور گــيـر کــــردهام لاي جدارهها
از چـشمـهاي بـيکلــمه راحتــم کنيــد
تنها اميد زندگي من!....ستارهها!