يکي از آدم برفيها وسط اومده بود و داشت با اون دماغ هويجي و چشمهاي دکمهايي و دهن زيپي اداي با ناز راه رفتن و حرف زدن بهار خانوم را در ميآورد.بلند مي خنديدنصداي پاش که اومد.آب شدناز خجالت.