
دوشنبه 5 مرداد ...
به نام خدا
سرکار خانم طوبي…
نظر به اين که حقير ...، مجموعهي اشعار و مطالب ادبي شما در نشريهي ... را مطالعه و قلم و ذوق سرشار شما را پسنديدهام، لذا از سرکار خانم، جهت همکاري با مجمع شاعران ... به دبيري اينجانب، دعوت مينمايم. اميدوارم ضمن اجابت دعوت بنده، همکاري خوبي در راستاي اهداف مجمع داشته باشيم.
با احترام
مسعود...
info@... .com
***
جمعه 9 مرداد ...
به نام خالق زيباييها
جناب آقاي مسعود … دبير محترم مجمع ...
ضمن تشکّر از حسن ظنّ شما نسبت به خودم، و نيز علاقه و تمايلي که به همکاري و شرکت در جلسات مجمع شاعران … از مدّتها قبل داشتم، پيشنهاد شما را ميپذيرم. ضمناً اشعار و دستنوشتههاي ادبي من در وبلاگ من به آدرس ….persianblog.com موجود است. مزيد امتنان خواهد بود که از وبلاگ من هم بازديد به عمل آوريد.
مرسي
طوبي...
tooba_…@yahoo.com
***
دوشنبه 12 مرداد ...
به نام خداي مهربان
خانم طوبي...
سلام؛
از اشعار و دستنوشتههاي شما در وبلاگ و يا همانطور که خود در وبلاگ نوشتهايد "دلنوشتهها"ي شما بسيار لذّت بردم. حالات عرفاني عجيبي دست داد. اين دنيايي نبود انگار. قلم پر احساسي داريد که از نگاه و ذهن لطيف شما ناشي ميشود. مرا لحظاتي از خود بيخود کرد. اگر بدانيد چه حالي شدم؟! پستي که با عنوان "مرا تا ... ببر با ..." گل سرسبد آنها بود. به هر حال خيلي لذّت بردم. ضمناً دوست دارم بيشتر دربارهي خود براي من بنويسيد.
ممنون
مسعود
***
سه شنبه 13 مرداد ...
به نام خداي احساس
آقاي...
سلام؛
خيلي خيلي مرسي که از نوشتههاي من تعريف کردين! البته انقدر ديگه قابل تعريف نبودن. خوب ميدونيد من عاشقانه مينويسم. رو همين حساب خيليها به من ميگن خيلي خوب مينويسي. امّا تعريفهاي شما دوستانهتر بودن... بازم مرسي!
من بيست و ... سالمه. با مامان و بابا زندگي ميکنم. فعلاً هم مجرّدم. فکر ميکنم همينقدر کافي باشه براتون. درسته؟باز هم ممنون. ضمناً هر چه زودتر تاريخ و محل برگزاري نزديکترين جلستون رو به من بگين!
به اميد ديدار
طوبي
***
چهارشنبه 14 مرداد...
ساعت 01:18
به نام خداي عاشقانهها
طوباي عزيز
سلام؛
ممنون که به ايميلهاي من جواب ميدين. اين خيلي خوبه که شما با بابا و مامان زندگي ميکنين. اصولاً خانواده بحث مهمّيه. ما توي مجمع خيلي به خانواده و نقش اون اهمّيّت ميديم. من هم با پدر و مادرم زندگي ميکنم. خواهر بزرگم ازدواج کرده ولي من هنوز مجرّدم. دوستان ميگن ديگه وقتشه. ازدواج کن و اين حرفا. امّا من خوب زير بار نميرم. آخه ميدونيد؟ من تا حالا با هيچ دخترخانم نامحرمي صحبت نکردم. اصلاً هم دوست ندارم از اين کارها بکنم. بنابر اين خودم نميتونم کيس مناسبي رو براي خودم پيدا کنم. مامان بايد به فکر بيفته. بالاخره من هم به يک سري چيزها اعتقاد دارم. ضمناً چون خيلي از دوستان اين روزها رفتن مسافرت، جلسات تا يک ماه تعطيله. امّا من هر روز تو دفتر مجمع هستم. دوست داشتين بياين. من در خدمتتون هستم. ديروقته. خوابم گرفته. شب خوش.
مسعود
***
چهارشنبه 14 مرداد...
ساعت 10:36
به نام خداي عشق
مسعود جان
سلام؛
يعني شما تا اون ساعت بيدار ميمونيد؟ شبها زود بخوابيد که صبح سر حال و قبراق باشيد! هميشه آدما بايد سر ساعت نُه خواب باشن. مثل بچّهها. من خودم هميشه ساعت نه شب ميخوابم و ساعت شش صبح بيدار ميشم. از آسمون سنگ هم بباره من بايد ساعت نه بخوابم. تا حالا هم حتّي يک شب نشده ديرتر از ساعت نه شب بخوابم. راستي مسعود جان! مامان شما کسي رو براي شما زير نظر دارن؟ يعني ميخواستم بدونم در جريان هستي که ممکنه مامانت کسي رو براي تو در نظر گرفته باشه؟ البته ببخش! فکر ميکنم دارم فضولي ميکنم... . بالاخره مامانه ديگه. حق داره براي آيندهي گل پسرش يه عروس خوب انتخاب کنه.
گل باشي!
طوبي
***
چهارشنبه 14 مرداد...
ساعت 14:47
هوالمعشوق
طوبي جانم
سلام؛
چشم! از اين به بعد هر چي شما بگي. باشه. من هم مثل تو هر شب ساعت نه ميخوابم و ديگه سراغ اينترنت هم نميرم. در ضمن فکر نکنم مامان براي من کسي رو زير نظر داشته باشه. خوب اگر موردي بود، من متوجّه ميشدم. امّا نيست. خيالت راحت ... . باشه هم من خيلي موافق نيستم. خوب الان خيلي دوره و زمونه فرق کرده. مطمئن باش من يه روز خودم شريک زندگيم رو انتخاب ميکنم!
من الان تو مجمع هستم. وقت کردي يه سر بيا اين ورا.
قربانت
مسعود
***
چهارشنبه 14 مرداد...
ساعت 18:07
بسمالله العشق
مسعود دوستداشتني
اگر ايميلت رو زودتر ميگرفتم، مطمئن باش ميومدم دفتر مجمع. الان شش هم گذشته و فکر نميکنم باشي. خيلي بد شد. دوست داشتم امروز حتماً ببينمت. امّا انگار فعلاً قسمت نيست. حالا تا بعد... .
طوباي تو
***
چهارشنبه 14مرداد...
ساعت 20:32
طوباي من
سلام؛
من ساعت شش هم مجمع بودم. مدير مجمع اجازه داده که تا ساعت يازده شب هم دفتر باشيم. قبلاً تا نه ميتونستيم بمونيم. همين الآن هم اگر بتوني بياي من هستم. زود بيا. منتظرم!
مسعود تو!
***
چهارشنبه، 14مرداد...
ساعت 21:49
گلکم مسعود!
سلام؛
باور کن خيلي دلم ميخواد بيام. امّا مامان و بابا رو چي کار کنم؟ ساعت از نه گذشته. اونها الان فکر ميکنن من خوابم. اگر بگم که خواب نيستم و ميخوام برم بيرون، بهم شک ميکنن. ببخش. الان نميتونم بيام.
باي
چهارشنبه 14مرداد...
ساعت 22:55
...
چهارشنبه 14مرداد...
ساعت 23:19
...
پنجشنبه 15مرداد...
ساعت 00:02
...
این ماجرا ادامه دارد...