
|
***محمد مهدی نادری*** عشق دنگی «بر پدرهر چی آدم لجبازه لعنت »! این را گفت و با مشت محکم بر روی کرسی چوبی کوبید . کسی جوابش را نداد. یعنی کسی در خانه نبود که جوابش را بدهد. فقط کرسی نالید :«جیر جیر!» .همه دهاتی ها کله سحر بیرون زده بودند و تا الان نصف بیشتر خاک را برگردانده بودند که آفتاب بخورد.فردا هم بذر می پاشیدند. اما او عاطل و باطل لنگ هایش را به گرمای منقل سپرده بود و نای بیرون رفتن نداشت. «نصف خونه رو هم که به اسمت کردم ... دیگه چه مرگت بود که قهر کردی رفتی ور دل ننه ات»! دستهایش را در هوا تکان می داد و به روبرو اشاره می کرد که همیشه او روبرویش می نشست با یک مجمع بزرگ پر از کشمش و بادام و باسلوخ.«ها ؟ میگی چرا آبجی هام واست قر و قمیش میان؟ خوب سلیطه ! تو کل طایفه ما که هیچی... تو کل این آبادی که هیچی ... تو صد تا آبادی اون ورتر هم تا حالا کسی نصف خونه اشو به اسم زنش نکرده ... معلومه که کفری میشن می افتن به جون تو و من » با شدت بیشتری دستهایش را تکان می داد . اما او به آرامی برایش چوب کشمشها را می گرفت ، آرد باسلوخ ها را می تکاند بعد با لبخندی بر لب آنها را کف دستش می گذاشت و رو به او می گرفت. ************** |
***زهرا شعبانی*** عشق پیری نمی دانم این چه عادت بدی است که کم و بیش همه ما دچارش هستیم. وقتی می خواهیم حرفی مهم بزنیم آن قدر پایش صغری کبری می چینیم که از اصل مطلب دور می افتیم . گاهی هم آن قدر لب کلام را لخت و عور نشان می دهیم که از مهم بودنش هیچ نمی ماند. الان یک هفته است می خواهم درباره مساله مهمی مطلب بنویسم. هر بار که شروع به نوشتن کرده ام یا از این ور بام افتاده ام یا از آن ور ! ** تلویزیون روشن است و سری جدید برنامه «هزاران راه نرفته در حال پخش» و من این بار مشتاق بودم ببینم از چه می گویند . دختر جوانی از دوست پسرش می گفت و اینکه پنج سال عاشقانه با هم دوست بودند . بعد از آن سه سال به عقد هم در آمده بودند اما به قول خودش فقط هفت ماه از آن سه سال را با هم خوب بودند و بعد تصمیم گرفتند از هم جدا شوند. می گفت نامزدش آن طور که فکر می کرده نبوده و قید ازدواج را برای همیشه زده است . وقتی مجری از او علت را پرسید ، گفت : این را که می شناختم این جور از آب در آمد ، چه برسه به کسی که اصلا نمی شناسمش ! دخترک می گفت در طی این پنج سال دوستی فقط خودش و دوستش را باور داشته ... *** خیلی وقتها ما خود طرف مقابل را دوست نداریم بلکه تصور خوبی که از او داریم و زاییده ذهن خودمان است را دوست داریم. همه این ها را کنار هم می گذارم تا به مفهوم درستی از دوست داشتن واقعی پی ببرم. یاد بزرگترهای فامیل می افتم که هنوز بعد از پنجاه سال زندگی مشترک هنوز به هم احترام می گذارند و عاشق هم هستند. قبل از ازدواجشان هم هیچ شناختی نسبت به هم نداشتند. اما واقعا چه چیزی باعث شده که زندگی آنها این همه مدت دوام پیدا کند. پای حرفهایشان که بنشینی می گویند : « از اول تو گوشمان می خواندند که باید همیشه احترام هم را نگه داریم. با هم رو راست باشیم. اگر خدا را هم در نظر بگیرید کارتان گیر و گره پیدا نمی کند. از عشق و عاشقی هم کمتر خبری بود. اول به حضور هم عادت می کردیم ، بعد از چند سال می دیدیم این دیگر اسمش عادت نیست ، عشق است . بیخود کرده اند گفته اند : عشق پیری گر بجنبد ... ما موسفید کرده ها با تجربه هایی که الان داریم اگر دوباره جوان می شدیم دست همه شما جوان ها را در عشق و عاشقی از پشت می بستیم ! ما همه روز و شبمان «ولنتایم»!! است . و بعد می زنند زیر خنده! |