
يک روز گرم و معتدل ماه تير بود
شاعر درون دفتر شعرش اسير بود
دستش ميان صفحه شصت و يکم چکيد
پايان داستان بد ــشاه لير ــ بود
اين صفحه کوردليا مرده بود و بعد
در زير دار لشکر کنت و امير بود
.....
و سطر بعد قصه ي هملت شروع شد
تنهايي پرنس جواني که پير بود!!
برداشت يک قلم و سر سطر ها نوشت...
ـــ پولي نيوس پدر زن من هم وزير بود؛
در صفحه چهلم و سطر نهم نوشت:
اوفلياي خسته که از عشق سير بود....
خوردم فريب ... اوفليا خود کشي نکرد
قتل فجيع کار خود شکســــپير بود!
***
... و خون تمام قلعه ي دانمارک را گرفت
در دست سرد و يخزده اش هفت تير بود
ــ هي متن مرگ را تعارف او مي نمود ــ پس!!!
قصد فرار کرد ... نه انگار دير بود!
.....
هملت کنار دفتر شعرش نشست و مُرد
گفتم که قتل کار خود شکسپير بود
امير مرزبان