من بعد از اينکه درسم تمام شد،ازطريق يکي ازدوستانم با يک شرکت مهندسي آشنا شدم ودر آنجا شروع به کار کردم.اما ازآنجا که اين شرکت تازه تاسيس شده بود ،هنوزکار خيلي جدي براي انجام دادن نداشتم واگرهم کاري بود،
وقت چنداني نميگرفت. من هم براي گذراندن وقت با ايترنت کار مي کردم.آن موقع هنوز وبلاگ نويسي مثل حالا اينقدر همه گير نشده بود و تعداد وبلاگهاي موجود خيلي کم بود.من هم بيشتر وقتم را با خواندن اين وبلاگها به خصوص وبلاگهاي ادبي مي گذراندم. تا اينکه يک روز يکي از دوستان قديمي انجمن ادبي دانشکده لينک وبلاگش را برايم فرستاد.من هم وبلاگش را خواندم و از آنجاکه مطلب خواندني زيادي نداشت طبق عادت به سراغ لينکهاي کنار صفحه اش رفتم. يکي از آنها را باز کردم... يک صفحه ء آبي باز شد...وقتي شروع به خواندن کردم، آنفدر مطالبش مرا جذب کرد که تمام آرشيوش را هم يک به يک خواندم و وقتي به خودم اومدم ديدم سه ساعت تمام است که در حال خواندن اين وبلاگ هستم... شعرها، مطالبي در مورد رفتار شناسي عشق که برايم بينهايت جالب بود...نفد کتابهاي مختلف و....
در همين حال به طور اتفاقي همان دوستم که از طريق او با اين شرکت آشنا شده بودم، آمد و من هيجان زده او را پاي کامپيوتر بردم و گفتم بيا ببين چي کشف کردم و بيشتر شعرهاي آن وبلاگ را برايش با شوق و ذوق خواندم.
بعد از آن چنانکه تقريبا رسم بود، بدون آنکه بدانم نويسنده اين مطالب اصلا چه کسي است، برايش ميل زدم و گفتم که از نوشته هايش چقدر لذت برده ام.
فرداي آنروز جواب داد و تشکر کرد و من هم در جواب دوباره آدرس وبلاگ خودم را به او دادم.
به اين ترتيب روابط ايميلي ما ادامه پيدا کرد ، به اين صورت که شعرهاي همديگر را نقد مي کرديم و نظرمان را نسبت به نوشته هاي همديگر ميگفتيم. تنها اطلاعاتي هم که از هم داشتيم رشته هاي تحصيلي مان بود و اينکه من تهران هستم و او شمال.
تا اينکه يک بار که هردومان آنلاين بوديم براي اولين بار شروع به چت کرديم... باز هم در مورد شعر و فلان شاعر و فلان انجمن ادبي....
گاهي تقريبا هفته اي يکي دوبار با هم چت مي کرديم و از اين طريق همديگر را بيشتر مي شناختيم...و نوشته هاي جديد همديگر را هم در وبلاگهايمان مي خوانديم.در اين مدت نه تنها همديگر را نديده بوديم(حتي عکس همديگررا) بلکه هيچوقت تلفني هم حرف نزده بوديم.
حدود سه چهار ماه به اين ترتيب گذشت تا نزديک عيد من برايش نوشتم که ما داريم به شمال(تنکابن) مي رويم.او در جواب شماره تلفن اش را نوشت و گفت شمال که آمدي به من زنگ بزن تا همديگر را ببينيم.
من هم اصلا نميدانستم فاصله تنکابن تا بهشهر که محل زندگي اوست چقدر راه است...چند روزي گذشت تا ما به تنکابن رفتيم.درتمام اين مدت که من اورا مي شناختم، مادرم هم با اشعار او آشنا شده بودند. چون من هرچه شعر خوب در اينترنت پيدا ميکردم براي مادرم که خودشان هم شاعر هستند مي خواندم.بنا براين مادرم بدون اينکه بدانند او کيست از طريق شعرهايش کمي با او آشنا بودند.
من که نميدانستم چطور بايد با وجود پدر و برادرم با او در شهري غريب قرار بگذارم، موضوع را به مادرم گفتم. مادرم که گمان مي کردند موضوع فقط يک ديدار شاعرانه است قبول کردند.
و من هم براي اولين بار به او زنگ زدم. خودش گوشي را برداشت. و من گفنم که الان ما تنکابن هستيم.او گفت برنامه ها و شيفت بيمارستان را جور مي کنم و فردا ميام. اما وقتي من فهميدم فاصله بهشهر تا تنکابن پنج- شش ساعت راه است با خودم گفتم بعيد است بيايد! آنهم توي عيد با اين شلوغي جاده ها!
شماره موبايلم را دادم که اگر آمد بتوانيم همديگر را پيدا کنيم.
فردا شد و من دل توي دلم نبود که اگر بيايد من کجا و چطوردور از چشم پدر و برادرم با او قرار بگذارم....زمان گذشت و حدود ساعت چهار بعد از ظهر روز چهارم فروردين درحاليکه خانواده در حال استراحت بودند زنگ زد و گفت رسيده.و به خاطر شلوغي راه به جاي پنج شش ساعت، نه ساعت توي راه بوده!
من گفتم بگذار ببينم چطور ميتوانم برنامه را جور کنم. جاييکه ما اقامت داشتيم خارج از شهر بود و من نمي توانستم اين مسير را تنها بروم. به مادرم گفتم و خلاصه به سختي پدر و برادر را به بهانه اي راضي کرديم. در اين فاصله سيامک چند بار زنگ زد و چون هيچکدام شهر را خوب بلد نبوديم بالاخره يکجا قرار گداشتيم و من به او گفتم که با مادرم ميايم.
او مشخصات خودش را گفت که فلان لباس تنم است و من هم گفتم که با چه ماشيني مياييم.
بالاخره رسيديم.ايستاده بود کنار يک پل.سوار ماشين شد.من حواسم به رانندگي بود و او با مادرم در مورد شعرحرف مي زد. رفتيم يک کافي شاپ نشستيم. و باز هم در مورد شعر و شاعري صحبت کرديم.
تا اينکه زمان گذشت و پاشديم که او دوباره ماشين بگيرد و تمام اين راه را برگردد بهشهر.و من تمام مدت فکر مي کردم چطور ممکن است کسي اين همه را ه را بيايد براي ديداريکساعته کسي!!
خواستگاري:
بعد از آن ارتباطمان بيشتر اينترنتي و گاهي هم تلفني ادامه پيدا کرد...بعضي وقتها که دلم گرفته بود يکدفعه توي اينترنت پيداش مي شد و چت مي کرديم و دلم کلي باز ميشد...
دفعه دوم که همديگر را ديديم ارديبهشت ماه، براي نمايشگاه کتاب بود که به تهران آمده بود و با دوستان قرارگذاشتيم و همگي به نمايشگاه رفتيم. ديدار کوتاهي بود و حتي فرصت نشد چند کلمه اي با هم حرف بزنيم ...
و ديدار سوم در يک قرار دسته جمعي اينترنتي در سفره خانه حاجي بابا بود که آنهم در جمع دوستان گذشت.. بنابراين عمده ارتباطمان از طريق اينترنت بود و نه در ديدارهاي حضوري.يک بار ديگر هم در منزل يکي از دوستان مشترک اينترنتي همديگر را ديديم و دفعه بعد در يک شب شعربود که آنجا بيشتر توانستيم با هم همصحبت شويم.اين پنج ديدار در طول چهار ماه صورت گرفت... اين مدت براي او کافي بود که مرا بشناسد و تصميم خودش را بگيرد.روز بعد از آخرين ديدارمان در شب شعر، از سر کار برميگشتم و در مترو بودم که زنگ زد... تمام راه خانه را موبايل به دست، توي تاکسي و اتوبوس و خيابان حرف زديم...
همان شب دوباره زنگ زد...گفت که الان بايد بروم سر کار و فقط زنگ زدم که چيزي را بهت بگويم که تا حالا به هزار زبان گفته ام........ .و از من خواستگاري کرد.
مدت يک ماه و نيم هرشب دو سه ساعت با هم تلفني حرف مي زديم تا من بتوانم او را بهتر بشناسم و تصميم خودم را بگيرم.در اين مدت چون او شمال بود و من تهران زياد نمي توانستيم همديگر را ببينيم و عمده ارتباطمان از طريق تلفن بود و او سعي مي کرد در اين صحبت ها خودش را به من بشناساند. دفعه اول تنها به خانه مان آمد و با خانواده ام آشنا شد و موضوع را به مادرم گفت…من خودش را تقريبا شناخته بودم…با توجه به اينکه در مورد ازدواج هرگز نمي شود صد در صد مطمئن بود و به شناخت رسيد مگر اينکه دل به عشق بسپاريم….عشق، نه احساسي خام و زودگذر که البته تشخيص بين اين دو با تدبير ممکن است. اما مشکل اصلي من اين بود که بايد شهرم را ترک مي کردم و براي زندگي با او به شمال مي رفتم و اين مساله تصميم گيري را براي من خيلي دشوار مي کرد.من سرکار مي رفتم و از شغلم خيلي راضي بودم… دوستان زيادي داشتم که مدام آنها را مي ديدم و دوري از آنها و به خصوص از خانواده ام برايم بيشتر شبيه يک کابوس بود….اما… او ارزش همه اينها را داشت… شايد از دست دادن اين چيزها تاوان به دست آوردن او بود….او که عشق مبناي اصلي زندگي اش است و بر اين پايه جلو آمده بود و به عشق خود ايمان داشت….
دفعه بعد با خانواده اش آمد. خانواده هامان تفاوت زيادي با هم نداشتند و مادر هردومان فرهنگي اند و خوشبختانه مساله اي براي بروز اختلاف وجود نداشت.
ازدواج:
چند روز بعد از اين خواستگاري رسمي و درست يک ماه و نيم بعد از آن شب که موضوع را به من گفت من تصميم خودم را گرفتم… و به او جواب مثبت دادم. به همان يقيني رسيده بودم که او در خودش ديده بود.شعار عشق و عاشقي خيلي ها سر مي دهند اما بايد سره را از ناسره تشخيص داد. در اين مدت احساس من به او روز به روز بيشتر مي شد و خصلت هاي بهتري در او کشف مي کردم… موضوع بسيار مهم علايق مشترک ما بود به چيزهايي از قبيل شعر و موسيقي که نه به عنوان يک سرگرمي بلکه به عنوان اصول مهم زندگيمان به آنها نگاه مي کنيم که با وجود اختلاف بسيار در رشته هاي تحصيليمان(پزشکي و مهندسي برق)، باعث مي شد حرف همديگر را به خوبي درک کنيم.
به هرحال من بعد از مدتي از کارم استعفا دادم و راهي ديار سبز شمال شدم! و الان يکسال است که در اينجا زندگي مي کنم.و او با لطف و مهرباني اش نمي گذارد من هيج احساس غربت و تنهايي کنم. تقريبا ماهي يک بار به تهران مي رويم تا من خانواده و دوستانم را ببينم.
گلاره جمشيدي(وبلاگ گلاره و نارنج طلا)& سيامك بهرام پرور( وبلاگ شاعرانه ها)
تنظيم : راضيه ايماني (وبلاگ پشت ديوارها)