
***محمد مهدی نادری*** دل آواز پرده اول: پرده دوم پرده سوم پرده چهارم
| ***زهرا شعبانی*** بوسه آشتی کنان در ایستگاه منتظر ایستاده بودم و گاهی به ساعتم نگاه میانداختم. پسر جوانی چند متر پایینتر از ایستگاه به دیوار تکیه داده بود و به نظر میرسید منتظر کسی است. چند دقیقه بعد دختر جوانی خودش را به او رساند. هر دو از دیدن هم کلی خوشحال شدند و گرم با هم احوالپرسی کردند. دختر به ساعتش اشاره کرد و برای تاخیرش توجیه میآورد. پسرک اما با خنده او را بخشید و شاخه بلند رز سرخی را تقدیمش کرد. در همین اثنا اتوبوس از راه رسید و ما جمع منتظر، مثل گروهی که به استقبال قهرمان مسابقات جهانی میرویم به سمتش روانه شدیم. تقریبا تمام صندلیها پر شده بود و همه سعی میکردند یک جوری خودشان را جا کنند. این جور وقتها نظم و نزاکت معنا پیدا نمیکند. هر کس هم که بخواهد رعایت حق و حقوق دیگران را بکند سر خودش هم کلاه میرود. خانمی به اصطلاح «سانتیمانتال» خودش را به زور بالا کشید و کلی به جان مملکت و مدیریت و شهرداری غر زد. |